محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
230
تاريخ الطبرى ( فارسي )
مرد و در مزرعه اى كه ابراهيم خريده بود به خاك رفت . گويند هاجر مدتى پس از ساره بزيست اما روايت به خلاف اينست . از سدى روايت كردهاند كه ابراهيم مشتاق اسماعيل شد و به ساره گفت : « اجازه بده بروم و پسرم را ببينم » و او قول گرفت كه فرود نيايد و ابراهيم بر براق نشست و به حجاز رفت و اسماعيل زنى از قوم جرهم گرفته بود . و مال و حشم ابراهيم عليه السلام فراوان شد و سبب آن به طورى كه در روايت سدى آمده چنان بود كه ابراهيم محتاج شد و دوستى داشت كه ازو چيز مىگرفت . ساره گفت : « اگر پيش دوست خود روى . » و او بر خر خويش نشست و پيش وى رفت و او روى نشان نداد و ابراهيم شرم داشت كه نوميد پيش كسان نشست و پيش وى رفت و او روى نشان نداد و ابراهيم شرم داشت كه نوميد پيش كسان خود باز گردد و از ريگزارى گذشت و خورجين از آن پر كرد و خر را رها كرد و خر برفت و گندم خوب بار داشت . و ابراهيم بخفت و بيدار شد و به نزد ساره رفت كه غذائى ساخته بود و گفت : « چيزى مىخورى ؟ » ابراهيم گفت : « مگر چيزى دارى ؟ » گفت : « بله ، گندمى كه از پيش دوستت آوردى . » گفت : « راست گفتى از پيش دوستم آوردم . » و گندم را بكاشت كه بروئيد و بسيار شد و كشت مردم تباه شد و بنياد مال وى از آن بود . و مردم به طلب ، پيش وى مىشدند و او مىگفت : « هر كه لا إله الا الله گويد به درون آيد » و كسان بودند كه مىگفتند و مىگرفتند و بعضى نيز نگفته باز مىگشتند و معنى گفتار خداى عز و جل همين است كه فرمود : « * ( فَمِنْهُمْ من آمَنَ به وَمِنْهُمْ من صَدَّ عَنْه وَكَفى بِجَهَنَّمَ سَعِيراً 4 : 55 ) * [ 1 ] يعنى : كسانى بودند كه به آن گرويدند و كسانى بودند كه از آن روى گردانيدند و [ جهنم ] آنها را بس افروخته آتشى است » . و چون مال ابراهيم بسيار شد محتاج منزل وسيع و مرتفع بزرگ بود چنان كه
--> [ 1 ] 4 : 58